وارد تلگرام شوید

6

گزارشی از چهار دوره

Untitled 22

مقالات رسیده



به اشتراک بگذارید

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

1170 سال پیش

02

ای روح دعا سلام مهدی جان

1170 بهار و خزان گذشت و نیامدی.

سال هاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده و گرد و غبار هجران بر آن سایه افکنده.

عمری است که برای آمدنت بی قرارم.

یابن الزهرا، ببین از فراقت سخت بارانیم.

ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده و به هق هق افتاده اند.

آقا جان! حیف نیست ماه شب چهاده پشت ابرهای تیره و پاره پاره پنهان بماند، حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد.

بیا و قرار دل بیقرارم شو.

بیا و صداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن.

بیا تا سر به دامانت بگذارم و عقده های چندین ساله ام را باز کنم.

تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا.

بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم.

یوسف فاطمه! کی طنین دلنواز انا بقیه ا.. تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید.

کی کعبه به خود می بالد و زمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد و جان در سعی و صفای نگاه تو محرم می شود و مناسک حج و قربان را بجای می آورد.

برای آمدنت تمام دل های عشاق دنیا را به ضریح چشم های قشنگ و عباس گونه ات گره زده ایم و در مراسم اعتکاف شب های فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم.

آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود و تو  با ذوالفقار حیدر و سوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم.

بگذار صادقانه بگویم که کهنسال ترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست! آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلاف های عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام و خودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام.

نازنینم! تو زیبا ترین دلیل برای شب های قدر و شب زنده داری های منی تو ضیاء عین و دلیل امن یجیب منی.

آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم. قصه سیب و گندم و مردی که سال هاست در میان مردم چشم ایستاده، قصه خوشه خوشه انتظار و چشمانی که درو میکنند، قصه باران و سطرهایی که دلواپس پونه هاست، قصه اسب و خیال آمدن تو در باران، قصه هایی که مشق هر شب من است.

کاش می شد واژه ها را شست و انتظار را تفسیر کرد ولی افسوس...

میدانی مرز انتظار کجاست!؟ آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته و قطره قطره انتظار را ذخیره می کند، آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید: اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد.

حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد و بویید.

خوب می دانم که آخر دل سنگ و طلسم نحس قصه را می شکنی و آنگاه زمان وصل و جان نثاری می رسد.

پس بیا از پس کوچه های انتظار، بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند، بیا که با آمدنت گم می شود در تبسم تو بغض چندین ساله ام، بیا که غزل هایم مضمون ندارند و مثنوی عشق نا تمام است.

محبوبم! هر روز که می گذرد بیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود.

عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هک گردیده وکنون ای بهار عشق! می ترسم از خزان عمر ترسم از ندیدن است، بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟

یابن الزهرا! "لیت شعری أین استقرت بک النوی".

کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت.

بنفسی أنت!

به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند و لحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم و سکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت.

آقا جان!

در وادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد.

کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟ خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟

کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟

بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست و قلبم جویبار اشک هایی که هر روز و شب برای فراق تو ریخته می شوند.

یاس سفیدم! بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد.

بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده و فریاد العطش برآورده.

بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم.

بیا و مرا زائر شهر قاصدک ها کن، بیا...

دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است و دیده ام جز برای فراق تو نمی بارد.

بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید.

آقا جان! بحق کوچه و چادر خاکی بیا، بیا که سید علی ما تنهاست و چاهی ندارد که غصه هایش را با او در میان بگذارد.

 بیا و رأس سبز شاپرک هایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند.

ای پیدا ترین پنهان من!

تا تو بیایی مروارید چشمانم را برای سلامتیت صدقه می دهم و برای آمدنت روزه سکوت می گیرم و با جام وصال تو افطار می نمایم.

نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم. پس بیا که نذر خود را ادا کنم.

ای آفتاب عمر!

تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم و بر لوح دلم می کوبم.

فریاد را حبس می کنم و به سکوت اجازه حضور می دهم.

در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم و سر به دوش هجران می نهم و برای آمدنت دعا می کنم. به امید آنروز هزار و صد و هفتادمین شمع را روشن می کنیم و منتظرت می مانیم.

به خدای کعبه می سپارمت و سبد سبد نرگس و یاس چشم براهی می کنم.

کاش می شد که خدا

اجازه ظهورت می داد

کاش می شد

که در این دیار غربت

و میان موج غمها

به سکوت سرد و سنگین

رخصت خاتمه می داد

کاش می شد

جمعه ما

شاهد ابروی زیبای تو می شد

دیده نا قابل ما

فرش کیسوی تو می شد

کاش می شد

انتظار منتظر بپایان رسد

وهوا میزبان یاسها و نسترنها

خاک پای مهدی زهرا شود

کاش می شد

تو هم از انتظار خسته شوی و

برای فرج دعا کنی

کاش می شد

خاصیت عشق این است

همیشه کسی در من فریاد می زند بی تابی نکن، می آید

تو که می آیی تا دل پریشانی ما را آرام و قرار شوی

تو که می آیی تا بساط دروغ را برچینی و خود بینان سرکش عالم را نابود کنی

تو که یاری کننده حقی

پس تو کجایی

ما همه اعتبارمان را مدیون نگاه مهربان و آسمانی توییم

دعا کن در حصار فراموشی مدرن، رد پایت را گم نکنیم یک وقت

در این حکایت فراق ما تمام شدیم

خاصیت عشق این است

مولای من!

 آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می نامیدند.

 دوست داشتم از همان اول، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند.

ای کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده، حلقه غلامی ات را بر گوشم افکنده بودند!

 کاش کامم را با نام تو بر می داشتند و حرز تو را همراهم می کردند!

مهدی جان!

 دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز می کردم.

 ای کاش آن اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن « یا مهدی » وا می داشتند!

ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود.

 کاشکی در کلاس اول دبستان، آموزگارم، الفبای عشق تو را برایم هجی می کرد.

 و نام زیبای تو را برایم می خواند.

و آن را سرمشق دفترچه ی تکلیفم قرار می داد.

در دوره راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه سبز تو راه نمایی نکرد.

در سال های دبیرستان، کسی مرا با تو ـ که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد.

در کتاب جغرافی ما، صحبتی از مکان زندگی تو یعنی « ذی طوی» و « رضوی» نبود.

در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.

در درس دینی، به ما نگفتند «باب الله» و « دیان دینه »  تویی.

دریغ که در کلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوشزد نکردند!

افسوس که در کلاس نقاشی، چهره مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!

چرا موضوع انشای ما به جای « علم بهتر است یا ثروت »،

از تو و از ظهور تو و روش های جلب رضایت تو نبود؟!

 مگر نه اینکه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟

کاش در کنار زبان بیگانه، زبان گفتگو با تو را نیز  که آشنا ترین و دیرین ترین مونس فطرت های بشر است  به ما می آموختند!

 ای کاش وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم به من می گفتند: او تمامی زبان ها و گویش ها و لهجه ها .... و حتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد.

در زنگ شیمی  وقتی سخن از چرخش الکترونها به دور هسته ی اتم به میان می آمداشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می چرخند.

ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیده ریاضی، فیزیک و شیمی، فرمول ساده ی ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.

یادم نمی رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری افتاد. و با کمال تعجب دید، بر روی همه سنگ قبرها، سن فوت شدگان را 3، 4، 7 سال و مانند آن نوشته اند.

پرسید: آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته اند؟

گفتند: نه

این جا، سّن هر کس را معادل سال هایی از عمرش که در پی کسب علم و معرفت بوده است محاسبه می کنند.

کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام می زد که من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتت جاهلیه و می گفت که در تفکر شیعی، حیات حقیقی در توجه به امام عصر (ع) و معرفت و محبت و مودت او و مهم تر از آن برائت از دشمنان او معنا می شود.

درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛

ولی نفهمیدم « نور خدا » تویی و مقصود از « یهدی الله ِلنوِره مَن یَشاء» نور عالمگیر توست.

از سرعت سرسام آور نور (300هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛

 اما اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست.

و نگفتند امام در یک لحظه می تواند تمام عوالم و کهکشان ها را از نظر بگذراند و از احوال همه ی ساکنان زمین و آسمان باخبر شود.

وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان (ع) تشویق نکرد.

 کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش در جا می زنند.

نمی دانستم که عناوینی همچون دکتر، مهندس، پروفسور و از این قبیل، قراردادهایی در میان انسان  هاست که تنها به کار کسب ثروت، قدرت، شهرت، و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می آید؛

اصلا در این وادی نبودم.

از فضای نیمه بسته مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم.

در دانشکده وضع از این هم اسفبارتر بود.

 بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم.

 فضا نیز رنگ و بو گرفته از « علم زدگی » و « روشن فکر مآبی »!

 خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم.

 علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله ی آمریکایی ترجمه می شد؛

 از علوم اهل بیت (ع)، دانش یقین بخش آسمانی، کمتر سخن به میان می آمد!

مولای من! در دانشگاه هم کسی برای من از تو سخن نگفت؛

پرچمی به نام تو افراشته نبود؛

 کسی به سوی تو دعوت نمی کرد؛

 هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد.

کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران کسری معدل دانشجویان بود!

 نه اینکه از تبلیغات مذهبی، نشست های فرهنگی، نماز جماعت، اردوهای سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج البلاغه و ... خبری نباشد .. کم و بیش یافت می شد؛

اما در همین عرصه ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و « از یاد رفته » بودی.

اینک اما، در عمق ضمیر خویش تو را یافته ام؛

چندی است با دیده ی دل تو را پیدا کرده ام؛

در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می کنم؛

 گویی دوباره متولد شده ام.

 تعارف بردار نیست. زندگی بدون توکه امام عصر و زمانه ای - « ُمردگی » است

و اگر کسی پس از عمری غفلت به تو رسید،

 حق دارد احساس تولدی دوباره کند؛

حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی،

 و در فتنه ها و ابتلائات آخرالزمان از او دست گیری؛

 حق دارد به شکرانه ی این نعمت،

 پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

اَلحمدُ لِلهِ الَذی هَدانا لِهذا وَ ما کُناّ لِنَهتدیَ لَولا ان هدانَا الله.

اقا نمی دانم امشب در کجای عالم نظاره گر جشن میلاد خود

از سوی عاشقانت هستی

و چه سخت است جشن میلادت را برپانمودن و تورا ندیدن

 اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري

کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي

اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟

برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما

کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت

کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

یا رب المهدی بحق المهدیاشف صدر المهدی بظهور الحجه

 

برچسب: مهدی، صبر، چشم انتظار، ظهور، جشن، بی قرار، تنهایی.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TechnoratiSubmit to Twitter

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

No result...

Lista

Photo1 2017 09 22 21 25 20

Farzandbishtar

Bayaneho

اخبار جمعیتی

تصاویر

444e
Find us on Facebook
Follow Us